سفارش تبلیغ
صبا

زمزمه نسیم

پسرانم ستاره شدند و به آسمان رفتند

ای کاش امشب از آسمان ستاره می بارید

و من با چشمی گریان به تماشای ستاره ها می نشستم

من مادر پسران بودم

آری من ام البنین بودم

اما چراغهای خانه ام یکهو خاموش شدند... .


[ دوشنبه 97/11/29 ] [ 5:58 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

 : تو هرگز به دنبال من نگشتی.

 : به دنبال کسی می گردند که گم شده باشد، نه آنکه خود رفته باشد.

: اما در بازی قایم باشک یکی پنهان می شود و دیگری به دنبالش می گردد. ای کاش زندگی هم کمی بازی بود.



[ یکشنبه 97/11/28 ] [ 6:19 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

(آسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند)(حافظ)

من از نسل آدمم

گاهی من هم کم می آورم

دروغ چرا، کم آورده ام

گاهی آسمان هم با تمام عظمتش کم می آورد

وقتی آسمان هم دلش می گیرد، گریه می کند

دروغ چرا، کم آورده ام

گاهی دریا هم با همه ی وسعتش کم می آورد

گاهی دریا اگرچه دریاست اما خشمگین می شود

دروغ چرا، کم آورده ام

گاهی کوه هم با تمام بزرگیش کم می آورد

و برف را از شانه هایش می تکاند

دروغ چرا، کم آورده ام

گاهی رود هم با همه ی سکوتش کم می آورد

وقتی رود هم با همه ی سخاوتش طغیان می کند

سیل می شود و ویران می کند

دروغ چرا، کم آورده ام

گاهی زمین هم با همه ی آرامشش کم می آورد

گاهی زمین هم دلش می لرزد، زمین هم فرو می ریزد

دروغ چرا، کم آورده ام

وقتی آسمان، دریا، کوه، رود، زمین زیر بار امانتش کم می آورد،

من چگونه زیر بار امانتش کم نیاورم؟

دروغ چرا، کم آورده ام...



[ جمعه 97/11/26 ] [ 5:40 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

خانه ی دلم از تو پر بود.

...

اما با رفتنت خانه ام پر تنهایی شد،

پر خالی شد.

خانه ای که پر از هیچ است.

از پنجره ی آن دشت پیداست و

من از پنجره اش به دشت سوخته  ی جانم می نگرم.

با رفتن تو در خانه ی من همه گلها در گلدان خشکید،

از خانه ی من همه گنجشکها رفتند.

خانه ی دلم از تو پر بود.

اما با رفتنت خانه ام از سکوت سرشار است.

در خانه ی من همه چیز یخ زد،

گل امید خشکید.

با رفتنت خانه ام آوار شد،

دیوارها ریخت،

شیشه ها شکست

و من در سکوت رفتنت را به تماشا نشستم. 

حالا بر روی ویرانه ی دلم به دشت سوخته ی جانم می نگرم.

به راه رفته ات نگاه می کنم

و در سکوت انتظار می کشم.



[ سه شنبه 97/11/16 ] [ 5:14 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

     بی خوابی به سرم زده است، من و آسمان و ابر و گریه امشبی را همدمیم. داشته هایم را می شمارم. من قلب دارم، اما نه ندارم. قلبم را مدتهاست که به تو فروخته ام، هرچند نمی دانم که آیا تو قلبم را خریده ای یا نه؟ حساب می کنم ارزان فروخته ام؟ نه، تو اگر خریدارش باشی بخشیدنش هم می ارزد.

   دو چشم دارم. هر چند که همیشه از فراق تو گریان است. اما نه ندارم. مگر نه آنکه چشم برای دیدن است؟ چشمهایم به جز تو چیزی دیگری نمی بیند. تو هم که نیستی، پس چیزی برای دیدن نیست و چشمی که نبیند، چشم نیست.

  دو گوش دارم. اما نه ندارم، گوش برای شنیدن است، گوشی که نشنود که گوش نیست. گوشهایم به نوای دلنشین تو عادت دارند. حال که نیستی گوشهایم بس که صدایت را نشنیدند زنگ زده اند.

    دیگر چه دارم؟ دهانی که با تو سخت می گفت و از وقتی که رفته ای روزه ی سکوت گرفته است. دستی که دستهای تو را می گرفت و اکنون خالی است. پاهای که با تو قدم می زد. دیگر دست و پایم به درد نمی خورند. دستهایم زیر چانه، پاهایم آویزان از پنجره، ما همدم پنجره ایم. انگار این پنجره جای تو را کنار من گرفته است.

   می بینی چقدر خالیم؟ با تو بودم همه بودم، تو که رفتی همه هیچم، همه پوچم. تو چقدر گران بودی که بودنت بودنم بود و من چقدر بی تو ارزانم.


[ دوشنبه 97/11/15 ] [ 7:11 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 57
بازدید دیروز: 46
کل بازدیدها: 8783