سفارش تبلیغ
صبا

زمزمه نسیم

   به اصرار بعضی از دوستان که علاقمند به خواندن داستانهای عاشقانه هستند، چند رمان از این رمانهای مدل ایرانی، اینترنتی دانلود کردم و خواندم. وقتی می گویم ایرانی، اینترنتی یعنی مدل رمانهایی که فقط اینترنتی هستند و شاید هیچوقت به مرحله ی چاپ نرسیده اند، اینگونه رمانها اغلب کار یک نویسنده و گاهی کار گروهی است. درباره ی بدی و خوبی یا معایب و محاسن این کتابها حرفی ندارم چون منتقد کتاب نیستم اما در این کتابها چند نکته ی مشترک وجود دارد که پسندیده نیست. در اغلب این رمانها قهرمان داستان (دختر یا پسر) دوست جنس مخالف دارند و انگار این امری جا افتاده در جامعه ی ماست و همه ی دختر و پسرهای جامعه ی ما اینگونه هستند، اما مسئله این هم نیست، در این رمانها اغلب قهرمانان اهل مشروب هستند، اهل پارتی های مختلط هستند، بی حجاب هستند و باز هم این ها مسئله ای نیست مسئله اینجاست که این قهرمانان اهل نماز هم هستند و نماز هم می خوانند، قران هم می خوانند و یک جوری القا می شود که اینها جوانانی خوب و دیندارند و راه درست زندگی همین است که این قهرمانان دارند.

   آیا این تعریف درستی است که از دین و دینداری القا می شود؟ آیا صرف اینکه نماز بخوانیم و یا قران بخوانیم یعنی دیندار هستیم؟ دین مجموعه ای قواعد است که باید رعایت شود، نمی شود با رعایت یک قاعده از دین ادعای دینداری کرد. آیا می شود در یک جامعه قانونی را رعایت کنیم و بقیه ی قوانین را نادیده بگیریم و بعد بگوییم ما آدمهایی قانون مداریم؟ مثلا در رانندگی کمربند را ببندیم ولی از چراغ قرمز عبور کنیم، در این صورت پلیس به ما می گویید آفرین چون یک قانون را رعایت کردید شما قانون مدارید، پس نیاز نیست دیگر قوانین را رعایت کنید؟ 

   اکنون مسئله اینجاست که آیا صرف انجام دادن یک امر واجب و نادیده گرفتن حرامهای دین یعنی ما آدمهایی دین مداریم و ما آدمهای دینداری هستیم؟ آیا این تعریفی که از دین القا می شود صحیح است؟ آیا دینی که به جوان یا نوجوان نشان داده می شود شباهتی به دین اسلام دارد؟ دین اسلام مثل دریایی بی انتهاست، زلال و پاک اما ما مشتی آب گندیده از کوزه ای را به تصویر می کشیم و می گوییم این دین است. آنهایی که قلم به دست می گیرند و بی هیچ توجهی می نویسند و الگوهایی برای نوجوانان و جوانان می سازند نمی دانم نمی دانند یا به عمد تیشه به ریشه مذهب و دین می زنند. نوجوان و جوانی که به دنبال هیجان و عشق است چیزهایی را یاد می گیرد که درست نیست، برداشتی از دین به دست می آورد که غلط است. آیا صرف اینکه فضا فضای مجازی است می شود هر راستی را دروغ نشان داد و هر دروغ را به درستی تعبیر کرد؟


[ چهارشنبه 97/8/30 ] [ 1:30 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

   اخوان گفت که اینجا دلش تنگ است، می خواست ره توشه بردارد، قدم در راه بگذارد و ببیند آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ من هر کجا را ندیده ام، من آسمان همین جا را دیده ام. می گویند مشت نمونه ی خروار است، اگر آسمان اینجا همین رنگ است، پس آسمان هر کجا هم همین رنگ است. نیازی به ره توشه نیست، نیاز به قدم گذاشتن در راه نیست. دنیایی که در آن زندگی می کنیم و سقفی که زیر آن نفس می کشیم همه جا همین رنگ است، درخت ها هر کجا همین هستند، خانه ها همین آسمان خراشها و خانه های کبریتی است، آسمان شهرها سیاه و دود گرفته است و کوچه هایش تنگ است. زندگی ها مثل هم، آدمها مثل هم و دنیایشان مثل هم است. آری آسمان و زمین و آدمها هر کجا همین رنگند، آنچه متفاوت است دنیای درون آدمهاست و دنیای درون همراه آدمی است هر کجا که برود با خودش می برد.

   دنیای درون آدم ها هر کدام یک رنگ است، دنیای آدمها دنیای رویاهایشان است و وقتی رویاها متفاوت باشد رنگهای دنیایشان هم متفاوت می شود. اگر دلم اینجا تنگ است، اگر دلم آسمان دیگری می خواهد، رفتن چاره نیست، قدم در راه گذاشتن درمان نیست، مثل سهراب باید چشمها را شست و جور دیگر باید دید و گرنه آسمان هرکجا همین رنگ است. آسمان هرکجا رنگ دیگر نیست، خانه ها جور دیگر نیست، میان کوچه ها و باغهایش فرق نیست. تفاوت در درون من است، باید قدم در راه گذاشت و سیر را از درون آغاز کرد.

   من هم گاهی دلم از این شهر می گیرد، دلم به تنگ می آید، گویی در و دیوارهایش قفسی تنگ می شوند که مرا تنگ در بر گرفته اند، گاهی میان کوچه ها و خانه هایش احساس بیگانه بودن می کنم. اما می دانم آسمان همه جا یک رنگ است، و رفتن فلسفه ی پوچی است. باید دلم را ببرم تا آسمان دیگری را نشانش بدهم، باید پنجره های خانه ی دلم را رو به خدا باز کنم، باید در و دیوارهای شهر درونم را کوتاه بسازم تا که نور عشق بر آن بتابد. باید با دلم بروم...



[ یکشنبه 97/8/27 ] [ 7:15 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

   همه جا هست، در کنار من است، اما نه در قلب من است، در درون من است دلتنگی. با غروب خورشید به دلم سرازیر می شود دلتنگی. با رسیدن شب قلبم پر می شود از دلتنگی. لحظه های شب بیداری، تاریکی و تنهایی به دلم چنگ می زند دلتنگی. چشم هایم بیشتر از قلبم سرشار از دلتنگیست. چشم هایم را که می بندم خوابهایم پر از دلتنگیست. نفسم دلتنگیست، هوا هوای دلتنگیست.

   دلتنگم اما نه آنگونه که هر کسی می شناسد دلتنگی را، بند بند وجودم دلتنگ است. سخت دلتنگم و چه بی رحم است آسمان که ماه را پشت ابرهای تیره ی دلتنگی پنهان کرده است. آسمان شبم دلتنگ، چشم هایم دلتنگ، دلم دلتنگ، چه شبی است امشب، شب دلتنگیست.

   نگاه هایم تک تک ثانیه های روز را در انتظار کاویده اند و چشم هایم با هر نم نم باران باریده اند. چشم های خسته ام خواب می خواهد اما دریغ... . قلبم در این شب دلتنگی، دلتنگی را به آغوش کشیده است. ای کاش می شد دلتنگی را هم جایی به عمد جا گذاشت و رد شد. ای کاش می شد دلتنگی را هم با قرص خوابی خواب کرد.

   دلم دلتنگ است و بهانه می گیرد و با هر ساز کوکی هم ناکوک می نوازد، دلم بی حد و حصر دلتنگ است. کاش امشب آسمان اینچنین ساکت نبود، کاش آسمان می غرید، کاش باران با صدا به پنجره می کوبید، این سکوت مرا در درون خودم بیشتر فرو می برد و عمق دلتنگیم را بیشتر می کند. کاش برای دلتنگی هم پیمانه ای بود. امشب عجب هوا هوای دلتنگیست.



[ پنج شنبه 97/8/24 ] [ 7:0 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

   شبی ژرف زمین را فراگرفته است، تاریکی غوغا می کند. نه ماه است و نه تک ستاره ای که در آسمان سوسویی کند. چندی است که زمین در این تاریکی فرو رفته است، تاریکی که لحظه به لحظه عمیق تر می شود. اما انگار ما آدمها به این تاریکی خو گرفته ایم. دیگر انگار چشمانمان به این تاریکی عادت کرده است. زمین در شبی ظلمانی فرو رفته است. اما ما آدمها در تاریکی زاده می شویم؛ در تاریکی بزرگ می شویم، در این تاریکی زندگی می کنیم، در این تاریکی راه می رویم بدون ترس از جایی که نمی بینیم و انگار تاریکی مسئله ای نیست. تاریکی زمین و جهل آدمی همسو شده اند تا نور را فراموش کنیم و یادمان رفته است که ماه زمین درآسمانش پیدا نیست. آسمان زمین قرنهاست بدون ماه و نور مانده است و زمین را شبی تاریک فرا گرفته است و ما انگار دیگر ماه را فراموش کرده ایم و یادمان رفته است که آسمان بدون ماه مانده است و زمین شبی تاریک است. 



[ پنج شنبه 97/8/24 ] [ 3:20 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

   بیشتر زنان دنیا آرایش می کنند، آیا همه ی زنهایی که خود را می آرایند برای مردها آرایش می کنند؟ آیا می خواهند توجه مردها را به خود جلب کنند؟ شاید چند درصدی چنین قصدی داشته باشند اما این را به همه ی زنهای دنیا نمی توان نسبت داد. زنها به هر مناسبتی، برای هر اتفاقی آرایش می کنند. درست یا غلط بودن آرایش را نمی دانم اما می دانم که نمی توانم به همه ی زنهای آرایش کرده ی جامعه ام به یک چشم نگاه کنم.

   دیدم زنی را که کبودی صورتش و سیاهی دور چشمش را زیر رنگ پنهان کرده بود. دیدم زنی را که غم چشمهایش را با سرمه ای پوشانده بود. دیدم زنی را که نم اشکهای به گونه نشسته اش را با آرایشی مخفی کرده بود. دیدم زنی را که لبهای لرزان از دردهایش را با رژی پوشانده بود. دیدم  زنی را ... .

   همیشه زنها خود را برای مردها نمی آرایند. شاید می خواهند خود را به خود نشان دهند. شاید می خواهند نقاط ضعف خود را بپوشانند. شاید می خواهند رنجها و دردهایشان را پشت رنگهای شاد صورتشان پنهان کنند. هم اتاقی داشتم که وقتی دلش غصه داشت آرایشش را غلیظ تر می کرد.

   چه کسی گفته است که زنها خود را برای مردها آرایش می کنند؟ شاید زنی نامید می خواهد ردپای روزگار را با رنگها پاک کند. شاید زنی سرخورده از بازی روزگار دلش را با جعبه ی آرایشی با لاکها و رژها و مدادهایش خوش می کند. شاید زنی گریه های هر شبش را صبحها با مدادی برچشم پنهان می کند. شاید زنی چشم های پف کرده از بی خوابی شبانه اش را با سرمه ای می پوشاند. شاید زنی نمی خواهد کسی بر رازهایش آگاه شود و رد رازهای نگاهش را با آرایشی مخفی می کند.  و شاید زنی... .

  همیشه زنها خود را برای مردها نمی آرایند. گاهی شاید زنی دلش برای خودش تنگ می شود، شاید زنی دلش تکرار روزهای جوانیش را می خواهد. و شاید زنی سپیدی لب هایش را و شاید زنی گودی چشمانش را و شاید زنی صورت بیمارش را و شاید زنی موهای ریخته ی ابرویش را و شاید زنی تلخی روزگارش را... .چه کسی می داند؟



[ چهارشنبه 97/8/23 ] [ 3:34 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 55
بازدید دیروز: 46
کل بازدیدها: 8781