توی دلم دفن شده بود، یادم رفته بود توی زندگیم چنین کسی هم بود، نه برای آنکه خاطره ای با او نداشتم، یا نه آنکه مهم نبود، نه خیلی سعی کرده بود که یادم برود که هست، نه بهتر بگویم که بود، نه آنکه فراموش کرده باشم، نه فراموشش نکرده بودم، فقط سعی کرده بودم که بگذرم و بگذارم آن ته تهای ذهنم جایی برای خودش بماند.
زخمی که بر دلم زده بود عمیق تر از سیاهچاله ها بود، نه کسی سیاهچاله را از نزدیک ندیده که درک کند، عمیق تر از دره بود ساکن کوهستان باشی معنی دره را می دانی، عمیق تر از غرق شدن در دریای طوفانی بود آن هم وقتی که شنا بلد نباشی، عمیق تر از افتادن از بلندترین ارتفاع بود در حالیکه ترس از ارتفاع داشته باشی. اینطور بهتر شد، شاید قابل درک تر. چقدر سعی کردم که فراموش کنم که چنین کسی هم در زندگیم بود. همان اولهایش، همان اولهایی که قلبم را سوراخ کرد، که دلم را به خون کشید، وجودم را آتش زد، خیلی ازش حرف می زدم، خواهرم می شنید و گاهگاهی برای همدردی حرفی می زد، می گفتم درک نمی کنی، می گفت راست می گویی درک نمی کنم، خیلی از او و کاری که با دلم کرد حرف می زدم و اکنون که فکر می کنم می بینم بیچاره خواهرم چه گوشهایی داشت، و چه طاقتی که حرفهای تکراریم را می شنید و دم نمی زد. اما درد دل هم از عمق زخمهای دلم کم نمی کرد، مدتی به انتقام فکر می کردم، تمام روشهایی که می شد انتقام گرفت مرور می کردم، اما همش خیال بود، من آدم انتقام نبودم.
دیدم نمی شود اینطوری ادامه داد، تا مرز مردن رفته بودم ولی هنوز زنده بودم، هر روز صبح که بیدار می شدم اولین چیزی که با خودم فکر می کردم این بود که چرا هنوز زنده ام، چرا امروز هستم، برای من فردایی وجود نداشت. ساعت مرده بود، زمان مرده بود، فقط می گذشت، با دردی عمیق می گذشت. و بعدها با آرامبخشهایی که می خوردم و می خوابیدم و فقط با خواب می گذشت. نه فکر نکن که هفته ها را اینطور گذراندم، نه ماهها را این چنین سپری کردم و بعد از ماهها تازه رسیدم به زمان و زنده شدن ساعت، تازه شد خاطره و تازه شد رنج و تازه شد درد، و تازه شد زخم و تازه شد گریه. سرم را با کار و کار و کار گرم می کردم، از دستهایم کار می کشیدم، خودم را خسته می کردم تا مبادا ثانیه ای بیکار باشم و فکر و خیال به جنونم بکشاند.
چقدر گذشت تا شد خاطره ای تلخ، تا شد خاطره ای زهر در ذهنم، آن ته تهای ذهنم. چقدر گذشت تا من دوباره ایستادم، دوباره زنده شدم، دوباره نفس کشیدم. اما نه خیال نکن آن آدم سابق شدم، هرگز، آن من سابق در من مرده بود، دیگر به هیچ کس اعتماد نداشتم، چشمم ترسیده بود، حتی این چشمم به آن یکی اعتماد نداشت. از آدمها می ترسیدم، از نزدیک شدن به آدمها می ترسیدم. هنوز هم به کسی اعتماد نمی کنم، هنوز هم از نزدیک شدن به آدمها می ترسم، هنوز هم می ترسم.
چند ماه وقت گذاشته بود، از عشق گفته بود، از دوست داشتن، از خواستن و اعتمادم را و قلبم را و همه ی احساسم را و همه ی وجودم را پر کرده بود و بعد ... . ( و از کسانىکه به خویشتن خیانت میکنند دفاع مکن که خداوند هر کس را که خیانتگر و گناهپیشه باشد دوست ندارد، نسا، 107). ( خیانت عبارت است از سوء استفاده از اعتماد شخصی یا یک گروه و انجام عملی که آنرا از لحاظ مادی و معنوی متضرر کند). مثل این است که خانه ای بسازی باشکوه و بعد خانه را به آتش بکشی، مثل این است که باغی پر از گل بکاری و بعد تمام گلهایش را خراب کنی و یا نه می شود گفت خانه بسازی و سیلی در لحظه ای و یا زلزله ای در ثانیه ای خانه ات را ویران کند و برود. آری همین بود، آنچه عشق دروغین با من کرد همین بود. چند سال بود که سعی کرده بود یادم برود و امروز با دیدنش دوباره همه چیز زنده شد و هنوز هم همان حس ویرانی در من بود و هنوز هم نتوانسته ام او را ببخشم و هنوز هم او می داند و خدایش، من او را به خدای عدالت سپرده ام. (روز انتقام مظلوم از ظالم، شدیدتر از روز ستم کردن ظالم بر مظلوم است، نهج البلاغه). (بدون شک مجرمان در عذاب دوزخ جاودانهاند. عذاب از آنان کاهش نمىیابد و آنان در آنجا (حزنى همراه با) یأس دارند. زخرف، 74).