سفارش تبلیغ
صبا

زمزمه نسیم

  تو ماه من بودی که در آسمان تاریکترین شب زندگانیم درخشیدی و راه تاریک زمینم را روشن ساختی. من تو را در شب تنهاییم یافتم. عاشقت شدم اما دور بودی و توان رسیدن به تو ممکن نبود. می خواستمت چون تو خواستنی ترین بودی. مگر می شد تو را نخواست تو که زیباترین جلوه ی بودنم بودی. خواستم کنارم داشته باشمت. کاسه ای پر از آب کردم و تصویر تو در آن افتاد و من به خیال همین داشتنت دلخوش بودم. اما آسمان ابری شد و ظلمت دوباره راهم را سد کرد، تو پشت ابرها ماندی و کاسه ی آب من بی ماه شد.

   در خیالم تو را داشتم و با تصویر تو در آب خیالی خوش داشتم. اما خیالم خیالی بیش نبود. میان داشتنت با داشتن تصویری از تو، فاصله از من تا ملکوت بود. عکس تو را نقش چشمهایم کرده بودم و تصویر تو از چشمهایم بر دلم نقش بسته بود، قلبم پر از رویای تو بود. آیا می توانم آرزو کنم که کاش آسمان هرگز ابری نمی شد؟ کاش کاسه ی آب من بی ماه نمی ماند؟ کاسه ی آب بی نقش تو فقط کاسه ی آب بود.

   چشمانم دیگر رویا نمی بیند و قلبم رویا نمی سازد. دانستم حقیقت ماه بود که در آسمان دور از دستهایم بود و دستهای من توان رسیدن به تو را نداشت. چه تلخ بود حقیقت و چه سخت بود واقعیت.


[ جمعه 97/8/18 ] [ 7:5 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 58
بازدید دیروز: 46
کل بازدیدها: 8784