سفارش تبلیغ
صبا

زمزمه نسیم

   سکوت تو آخر می کشد مرا. چرا چنین سکوت کرده ای؟ حرفی بزن، دادی بزن، اما سکوت هرگز. سکوت تو می کشد مرا. شب یلدا بلندترین شب است اما سکوت تو از شب یلدا هم بلندتر شده است. آسمان در سکوت، شهر در سکوت، شب طولانی، این است یلدا. یلدا نوید زمستان است، یلدا نوید سرماست. سکوت تو نشانه ی چیست؟

   من از زمستان، از سرما، از شبهای طولانی سکوت بیزارم، سکوت تو می کشد مرا. چشم به چشمانت می دوزم تا شاید راز سکوتت را از نگاهت بخوانم اما نمی توانم؛ نمی شود. نمی دانم نگاه تو چون زمستان یخ زده است یا من زبان نگاه را نمی دانم. سکوت سرد است، سکوت سرماست که به دل می نشیند و هیچ لباسی نیست که بتواند دل سرمازده را گرم کند.

   من آدمها را نمی فهمم، چرا یلدا را تبریک می گویند؟ مگر زمستان، مگر سرما، مگر سکوت زیباست؟ آیا زمستان را گنجشکها هم دوست دارند؟ گنجشکها هم یلدا را دوست دارند؟ آخر گنجشکها هم دل دارند. دلم دلتنگیهایش را برای شنیدن صدایت بهانه کرده است، از گنجشکها می گوید تا  شاید سکوت را بشکنی. از یلدا می گویم، از تبریک، از شادی یلدا هر چند که باور ندارم اما می گویم تا شاید بهانه ای باشد که سکوت را بشکنی. دلم دلتنگ است. سکوت تو می کشد مرا.



[ پنج شنبه 97/9/29 ] [ 7:12 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

    این هم فدای سرت. چند بار این جمله را گفته ام؟ از کجا، از کی این جمله را ورد زبانم کرده ام؟ تو می دانی فقط ورد زبانم نیست، حقیقت است، از ته دلم می گویم. وقتی می گویم فدای سرت یعنی فدای سرت. نمی گویم حرفهایی که می شنوم سنگین نیست، یا نمی خواهم بگویم حرفها آزارم نمی دهد اما در مقابل داشتن دل تو مهم نیست. دلت برای من که باشد، همه ی حرفها، سرزنشها، زخم زبانها همه فدای سرت.

   این هم فدای سرت. نداشته هایم زیاد است و داشته هایم کم. شاید در این روزگار بی روزگار که سختی از در و دیوارش می بارد، که روزگار به کام همه تلخ می گذرد نمی گویم نداشته هایم مهم نیست، نمی گویم که داشته های اندکم آزارم نمی دهد اما در مقابل داشتن تو ارزش نداشته ها کم می شود، سختی روزگار کم رنگ می شود. تو که برای من باشی همه ی نداشته هایم فدای سرت. داشتنت گنجی است که با همه نداشته هایم برابری می کند.

   این هم فدای سرت. زندگی پر از حسرت است، حسرتهای کوچک و بزرگ. البته حسرت حسرت است، کوچک و بزرگ ندارد، کم و زیاد ندارد. حسرت چه یکی، چه هزار هزار حسرت است دیگر. نمی گویم برای حسرتهایم دلم نمی گیرد، نمی گویم برای حسرتهای دلم آه نمی کشم. اما همه ی حسرتهای دلم فدای سرت. تو که باشی، تو بخندی همه ی حسرتهای دلم فدای سرت. لبخند تو با همه ی حسرتهای دلم برابر است.

   این هم فدای سرت. هر بار که روزگار سنگ بزرگ مشکلات را در برابرم می گذارد، هر بار که راه رفتنم سد می شود همان جا، در همان نقطه می ایستم، حتی اگر از پا هم بیفتم باز هم مهم نیست، فدای سرت. تو که باشی سنگها که سهل است صخره ها و کوهها را هم می توانم از راه بردارم. نمی گویم سختی زندگی، سنگ مشکلات بر روی دوش من سنگینی نمی کند، نمی گویم کم نمی آورم، گریه نمی کنم. اما باز هم کوه مشکلاتم، صخره های سختیهای زندگیم فدای سرت. تو باش کوهها و صخره ها بودنشان مهم نیست. تو فقط باش، با من باش، دلم را به بودنت گرم کن، و هر چیز غیر از تو فدای سرت.

   این هم فدای سرت. همه در زندگی کمبودهایی دارند، نقصها و ترسهایی دارند، اما وقتی ترسم را، نقصم را، کمبودم را چماق می کنند و ناعادلانه بر سرم می کوبند، چه کسی می تواند ادعا کند که حتی سر سوزنی، دلش نمی شکند. من هم نمی گویم دلم نمی شکند، نمی گویم غصه در دلم تلنبار نمی شود، نمی گویم حتی ککم هم نمی گزد، نه اگر اینها را بگویم به تو و به خودم دروغ گفته ام، می شکنم، غصه می خورم. اما تو هستی و بودنت برای من یعنی همه چیز، همه کس و باز هم همان یک جمله را تکرار می کنم این هم فدای سرت. تو که باشی، کمبودهایم، ترسهایم، نقصهایم با تو هیچ می شود، با تو بی معنی می شود. نمی دانم می دانی که تو را می پرستم. نمی دانم می دانی که بیشتر از آنکه حتی خودم بدانم دوستت دارم. و در مقابل چنین دوست داشتنی همه ی وجود من فدای سرت.



[ دوشنبه 97/9/26 ] [ 5:47 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

    کوزه شکسته ای کنار رود ناله می کرد، صدای ناله هایش در صدای خنده های رود گم می شد. باد مرگ زوزه می کشید و دانه دانه امیدش را از وجودش می کند، تن شکسته اش را به باد سپرده بود و باد چه بی رحمانه هستیش را تاراج می کرد. 

   کوزه ی شکسته باورش نمی شد، چه زود شکسته بود. دیروز روی دوش دخترکی بود. تنش از آب خنک بود و دلش لبریز از حیات. اما چه شد که شکست؟ هنوز گیج بود، او نگاهش به آسمان بود و خیال نمی کرد که شکسته در زمین، به دست باد رها شود.

   دیروز دستهای تشنگان و امروز کفشهای دخترکانی که در طلب آب آمده بودند نوازشگر جسم به خاک افتاده اش بود. باورش نمی شد چه زود شکسته بود.

  هنوز دستهای کوزگر را یادش بود که گل وجودش را شکل داده بود، او را به آتش سپرده بود. او این همه راه آمده بود، از بودن تا شدنش دردها کشیده بود، اما نمی دانست چرا زود شکسته بود.



[ یکشنبه 97/9/25 ] [ 4:34 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

   مدتها بود که می دانست اما انکار می کرد. نه آنکه او نخواهد اما دلش می خواست که رفتنش را انکار کند، درست مثل وقتی که عاشق شدنش را انکار می کرد. گاهی پذیرفتن سخت است، اما سخت تر از پذیرفتن گفتن است. گاهی نمی شود گفت، نه آنکه گوشی نباشد که بشنود، نه، گاهی گفتن سخت است. بعضی حرفها را می شود گفت، بعضی ها حرفها را می شود فهمید اما بعضی حرفها هم گفتنش سخت است هم شنیدنش. هر چقدر هم با کسی صمیمی باشی، هر چقدر هم با کسی راحت باشی باز هم بعضی حرفها خاصند.

  دیگر جایی برای انکار نمانده بود، حقیقت مقابل چشمانش ایستاده بود. اشک از چشمانش سرازیر می شد. تا وقتی انکار می کرد، انکار بغضی بود در گلویش، اما همان لحظه که پذیرفته بود اشک امانش نمی داد. او که دنبال چاره نبود دیگر کار از کار شده بود. او فقط می خواست حرف بزند. می خواست با کسی درد دل کند اما به چه کسی می توانست بگوید؟ او که از اول همه چیز را پنهان کرده بود حالا که دیگر به آخر ماجرا رسیده بود به چه کسی می توانست بگوید؟ انگار این درد را فقط برای قامت او دوخته بودند. بیشتر از حقیقت، حماقت دلش را می سوزاند. چرا دلش سریده بود که حالا تکه های شکسته ی دلش را با تکه های خرد شده ی غرورش بخواهد جمع کند؟ اگر دلش را میان دستانش محکم گرفته بود... اگر جلوی چشمانش را همان لحظه ی اول گرفته بود... اگر به احساسش پا نداده بود... اگر خیال نبافته بود... اگر رویا ندیده بود... اگر... می توانست برای تمام عمرش اگرها را بشمارد، اما مگر اگرها درمان دردش می شدند؟

   چشمانش در تنهایی سردش چرخید تا در نگاه آشنایی خشکید. او با چهره ای از جنس دردش و نگاهی از جنس تنهاییش به او زل زده بود، او از توی آیینه نگاهش می کرد. سکوت لبانش را شکست. می دانست که او می داند اما می گفت تا سبک شود، شاید به سبکی یک پر. شبنم اشک در گل چشمانش نشست. و گفت از گفتنیها و نگفتنیها. و گفت حجم تنهاییش را و درد سینه اش را و گفت عشق روز اول و شکست روز آخرش را.

   بغضش ترکید، باران اشک گونه های تکیده و پژمرده اش را تر کرد، چشمانش بارید تا زمانی که آسمان ابری دلش آرام گرفت. به خودش که آمد شب چادر گلدارش را به آسمان کشیده بود. او لبخند زد نگاه آشنای آیینه هم به او خندید. شاید حجم درد سینه اش کم نشده بود اما او حرف زده بود، او از دردش با یکی گفته بود، بدون آنکه نگران شماتت کسی باشد، بدون آنکه کسی سرزنشش کرده باشد. او دیگر سبک شده بود، سبک مثل پر.



[ چهارشنبه 97/9/21 ] [ 5:30 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]

   در سراشیبی تقدیر نام مرا اشتباه انتخاب کرده اند، نام مرا باید عوض می کردند، آنکه لیلا بود تو بودی و آنکه مجنون تر از مجنون بود من بودم. من تمام عمر برای تو زیسته ام، من تمام عمر جای تو زندگی کرده ام، جای تو نفس کشیده ام. من تمام عمر با چشمان تو نگریسته ام، با گوشهای تو شنیده ام، با زبان تو سخن گفته ام. من تمام عمر، تو بوده ام.

  من تمام عمر آنچه تو خواستی خواستم، آنچه گفتی ببین دیدم و آنچه گفتی نبین ندیدم. من جز تو ندیدم، جز صدای تو نشنیدم، به جز از تو نگفتم. من من نبودم، من تو بودم و به غلط گمان می کردم که منی هست و نبود و همه تو بود و من نمی دانستم. همه ی عشقها از من به ما تبدیل می شوند، همه ی عشاق آرزو می کنند که من آنها به ما تبدیل شود اما عشق من مایی نداشت، فقط تو داشت و غیر از تو هیچ نداشت. عشق من وصلی نداشت، چون فراقی نبود، مگر من غیر از تو بودم؟ مگر تو جدا از من بودی؟ من همه تو بودم و تو همه ی وجودم بودی. میان من و تو هرگز جدایی نبود که وصلی باشد. میان من و تو فراقی نبود که رسیدنی باشد. من تو بودم، همیشه تو بودم.

   در دفتر سرنوشت مرا به اشتباه نام نهادند، من آن لیلای بی مجنون بودم که خود مجنون لیلایی بود. تو خیال نبودی که نامت را ملکه ی ذهن خود کرده باشم، تو وجود بودی، تو همه هست بودی و آنکه نبود من بودم. من از تو با تو نمی گویم که عاشقی را اثبات کرده باشم، من با تو از تو می گویم که رسم عاشقی را به جا آورده باشم. من از دوست داشتن نمی گویم که محبتم را اثبات کرده باشم، تو فراتر از دوست داشتنی، تو فراتر از عشقی، با چون تویی چگونه می توان از عشق گفت.

   

 


[ دوشنبه 97/9/19 ] [ 7:11 عصر ] [ لیلا رشیدی ] [ نظر ]
   1   2   3   4      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 50
بازدید دیروز: 46
کل بازدیدها: 8776